برای زیستن ، شهامت لازم است . یک دانه نترکیده ، دارای همان ویژگی هایی است که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد . با این وجود ، تنها آنی که پوسته اش می شکند ، میتواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند .
این ماجرا ، جسارتی یگانه را می طلبد : کشف آن که انسان نمیتواند با تجربه های دیگران بزید ، و میل آن که دل به دریا بسپارد . برای آن که پیشاپیش بداند چه روی خواهد داد نمیتواند دیدگان دیگری و گوشهای دیگری را وام بگیرد . هر موجودی با دیگری متفاوت است .
این آرزویی است که من دارم ، آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم . که از گذاردن بازویم به دور شانه های کسی نترسم ، مبادا پاره شود . که از انجام کاری که هیچ کس پیش از آن نکرده ، نترسم ، مبادا آسیب ببینم . بگذار امروز احمق باشم چون امروز صبح ، حماقت همه آن چیزی است که برای بخشیدن دارم . میتوانم بدین خاطر نکوهیده شوم ، اما مهم نیست . فردا ، که می داند ، شاید کمتر احمق باشم .
وقتی دو نفر به هم برمی خورند ، باید همچون دو زنبق آبی باشند که کنار به کنار هم می سایند ، مهم این است که در پنهان کردن هیچ چیز نکوشند ، هر یک قلب زرین خویش را نشان دهد و ابرها و آسمان در کنارشان باز بتابد .
نمیتوانم بفهمم که چرا برخوردها همیشه دیگر گونه است : با قلب های بسته و هراس از رنج بردن .
برگرفته از : نامه های عاشقانه ی یک پیامبر

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : یسنا در ساعت 21:30
