یکشنبه پانزدهم خرداد 1384
به درد بر سر فریاد شد نمرد ولی ...کسی که می رود از یاد شد نمرد ولیعشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ داست
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
سلام محبوبم 
این شعر خودم رو تقدیم تو می کنم
مرد می رود و تاولها
از سرخی نگاه تا کف پا
بالا می آورد یله ....
مجنونِ بید
امتداد خیابان
بن بست
که مثل هیچ وقت نیست
حیاط
بی شمعدانی
بی حوض
بی ماهی
بوی رفتن میدهی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : یسنا در ساعت 13:18
