تبليغاتX
ای زندگی با همه پوچی از تو لبریزم
ای زندگی با همه پوچی از تو لبریزم
دنیا پر از مردمانیست که همچنان که تو را می بوسند طنابهای دار تو را می بافند
سه شنبه ششم تیر 1385
شاید تو ...شاید من....

سلام محبوبم

امروز صبح دوباره تو را دیدم مثل هر روز ،با بلوز آبی ولبخند کودکانه شیرینت..آه ! صبح با لبخند تو ودیدار معصومانه ی چشمانت چقدر لذت بخش خواهد بود .نمیدانم شمعدانی ها تو را از یاد برده اند ویا بلوز زرد تو مرا..نمی دانم پنجره ی اتاقت مسیر نگاه مرا به یاد می آورد ویا تخت ویا کمد و کتابها و راه پله هاوخیابانها .......نمیدانم شاید پروانه ها خیلی پیشترها مرده باشند ویا شاید من ...نمیدانم

محبوبم دیریست گلهای اقاقی از شانه های آجری حیاط بیرون پریده اند... آیا در عطر افشانی نگاهشان کوچه را به انتظار نشسته اند؟باری به حرمت نگاهت خورشید از چشمانم طلوع میکند، از پرچین کدام خاطره پریده ای؟. از کدام راه رفته ای ؟. که سرب داغ رفتنت غروب زود هنگام را در شط آبی چشمانم پدیدار کرد...... 

 

 در من انقلابیست که تمام من را در خود میبلعد ...از باید ها ونباید ها از اندیشیدن به آنچه که نباید ویا شاید نمیدانم ..باید...مفهوم غریبیست آنچه که من را وتو را وهمه را به خود درگیر میکند وهر کس به طریقی از دردی این چونین لذت میبرد ...نمیدانم شاید.

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یسنا در ساعت 21:2