بن دریایم آرام است:چه کس گمان تواند برد چه هیولا های شاد و شنگ در خود نهفته دارد! ژرفایم آرام است....اما رخشان از معما های فراوان و از خنده ها...
امروز مرد برجسته ای را دیدم .مرد بر جسته با سینه ی بر آمده ،چون کسی که نفس در سینه حبس کرده باشد،خاموش آنجا ایستاده:اراسته به حقایقی زشت ــــ وتن پوشهای ژنده:ونیز بسی خار به او آویخته!اما هیچ گل بر او ندیدم.
او هنوز هیچ از خنده و زیبایی نیاموخته است....این صیاد از جنگل دانایی،تاریک دل باز آمده است.دوستان مرا می گویند که بر سر ذوق و پسند جای جدال نیست؟اما زندگی سراسر جدالیست بر سر ذوق و پسند !
ذوق هم وزنه است هم کفه است وهم ترازو ....وای بر آن زندگانی که می خواهند بی جدال و وزنه و کفه و ترازو بزیند ! اگر این مرد بر جسته از برجستگی خویش به تنگ آید ،آنگاه زیبایش خواهد دمید.
وآنگاه او را خواهم مزید و مزدار خواهم یافت....افسوس که دانایی اش هنوزخندیدن و فارغ از رشک بودن را نیاموخته است و هنوز در حقایقی دروغین مهو است.
از ترکیب کدام حادثه ای
مسیح مسخ من
که مست و دیوانه
به نمیدانم کجای دنیا کز کر ده ام
سر بر دل
دل بر در
چشم به راه حادثه ام
که مرا متولد کند.
پی نوشت:دوستان متن اول از کتاب (چنین گفت زرتشت)نیچه بر گرفته شده .

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : یسنا در ساعت 20:34

